چهارشنبه|27 دي 1396|29 ربیع الثانی 1439|17 January 2018
زمان انتشار: 1396/10/01 - 08:24 |

«سعدي» و سفر نوراني حج

شيخ مشرف‏الدين مصلح‏بن عبدالله‏بن مشرف سعدي شيرازي كه در حدود سال 606 هجري متولد شد، در سال 620 يا 621 هجري براي اتمام تحصيلات ‏به بغداد رفت و بعد از طي مراحل تحصيلي، سفرهاي طولاني خود را درحجاز و شام و لبنان و روم آغاز كرد. او مي‏گويد:
پايگاه اطلاع رساني حج - شيخ مشرف‏الدين مصلح‏بن عبدالله‏بن مشرف سعدي شيرازي كه در حدود سال 606 هجري متولد شد، در سال 620 يا 621 هجري براي اتمام تحصيلات ‏به بغداد رفت و بعد از طي مراحل تحصيلي، سفرهاي طولاني خود را درحجاز و شام و لبنان و روم آغاز كرد. او مي‏گويد:
در اقصاي عالم بگشتيم بسي
بسر بردم ايام با هر كسي
تمتع بهر گوشه‏اي يافتم
ز هر خرمني خوشه‏اي يافتم
اين سفر كه در حدود سال 620 آغاز شده بود، مقارن سال 655 با بازگشت ‏سعدي به شيراز پايان يافت. بعد از آن نيز باز سعدي، يكبار سفري به مكه كرد و از راه تبريز به شيراز بازگشت كه در رساله ششم از آثار منثور شيخ، به اين سفر اشاره شده است.
سعدي، حاصل سفرهاي خود را در دو كتاب بوستان و گلستان به نظم و نثر و در قالب حكاياتي شيرين؛ عرضه كرده است. در گلستان در چند حكايت، سخن ‏از حج و حجاج است. با توجه به آنكه به نوعي، بوستان و گلستان، سفرنامه‏ سعدي است، چند حكايت از گلستان را در اينجا نقل مي‏كنيم:
حكايت نخست:
شيادي گيسوان برتافت كه من علويّم و با قافله حجاز به شهر درآمد كه ازحج مي‏آيم و قصيده‏اي پيشِ ملك برد كه من گفته‏ام. يكي از ندماي ملك كه ‏در آن سال از سفر آمده بود، گفت: من او را در عيد اضحي در بصره ديدم، ‏حاجي چگونه باشد؟! ديگري گفت: پدرش نصراني بود در ملاطيه، علوي ازكجا باشد و شعرش را در ديوان انوري يافتند. ملك فرمود تا بزنندش و نفي‏كنند كه چندين دروغ چرا گفت. گفت: اي خداوند روي زمين، سخني ديگر بگويم اگر راست نباشد، به هر عقوبت كه فرمايي سزاوارم. گفت آن چيست؟
گفت:
غريبي گرت ماست پيش آورد
دو پيمانه آبست و يك چمچه دوغ
گر از بنده لغوي شنيدي مرنج
جهانديده بسيار گويد دروغ
ملك بخنديد و گفت: از اين راست‏تر سخن در عمر خود نگفته‏اي. فرمود تا آنچه مأمول اوست مهيا دارند تا به دلخوشي برود.
حكايت دوم:
درويشي ديدم كه سر بر آستان كعبه نهاده و روي بر زمين مي‏ماليد و مي‏ناليد و مي‏گفت: يا غفور و يا رحيم، تو داني كه از ظلوم چه آيد كه تو را شايد
عذر تقصير خدمت آوردم
كه ندارم به طاعت استظهار
عاصيان از گناه توبه كنند
عارفان از عبادت استغفار
عابدان جزاي طاعت خواهند و بازرگانان بهاي بضاعت و من بنده اميد آورده‏ام نه طاعت و به دريوزه آمده، نه به تجارت.
گر كشي ور جرم بخشي روي و سر بر آستانم
بنده را فرمان نباشد هر چه فرمايي بر آنم
* * *
بر در كعبه سائلي ديدم
كه همي‏گفت و ميگرستي خوش
مي‏نگويم كه طاعتم بپذير
قلم عفو بر گناهم كش
حكايت سوم:
شبي در بيابان مكّه از غايت بي‏خوابي پاي رفتنم نماند، سر بنهادم و شتربان ‏را گفتم دست از من بدار.
پاي مسكين پياده چند رود
كز تحمّل ستوه شد بُختي
تا شود جسم فربهي لاغر
لاغري مرده باشد از سختي
گفت اي برادر، حرم در پيش است و حرامي از پس، اگر رفتي بردي و اگرخفتي مُردي.
خوش است زير مغيلان به راه باديه خفت
شب رحيل، ولي ترك جان ببايد گفت
حكايت چهارم:
پياده‏اي سر و پا برهنه با كاروان حجاز از كوفه بدر آمد، همراه ما شد و خرامان همي‏ رفت و مي‏گفت:
نه بر شتري سوارم، نه چو خر به زير بارم
نه خداوند رعيت، نه غلام شهريارم
غم موجود و پريشاني معدوم ندارم
نفسي مي‏زنم آسوده و عمري به سر آرم
اشتر سواري گفتش: اي درويش كجا مي‏روي؛ برگرد كه بسختي بميري. نشنيد و قدم در بيابان نهاد و برفت. چون به نخله محمود رسيديم، توانگر را اجل فرا رسيد. درويش به بالينش آمد و گفت: ما به سختي نمرديم و تو بر بُختي ‏بمردي.
شخصي همه شب بر سر بيمار گريست
چون روز شد او بمرد و بيمار بزيست
* * *
اي بسا اسب تيزرو كه بماند
خرك لنگ جان به منزل برد
بس كه در خاك تندرستان را
دفن كردند و زخم خورده نمرد
حكايت پنجم:
وقتي در سفر حجاز طايفه‏اي جوانان صاحبدل، همدم من بودند و همقدم. وقت‌ها زمزمه كردندي و بيتي چند محقّقانه بگفتندي و عابدي در سبيل منكر حال درويشان بود و بي‏خبر از درد ايشان، تا برسيديم به نخيل بني هلال، كودكي از حيّ عرب بدر آمد و آوازي برآورد كه مرغ هوا از طيران در آورد و اشتر عابد را ديدم كه به رقص اندر آمد و عابد را بينداخت و راه بيابان گرفت. گفتم: اي شيخ سماع در حيوان اثر كرد و ترا همچنان تفاوتي نمي‏كند.
داني چه گفت مرا آن بلبل سحري
تو خود چه آدميي كز عشق بي‌خبري
اشتر به شعر عرب در حالتست و طرب
گر ذوق نيست ترا كژ طبع جانوري
* * *
به ذكرش هر چه بيني در خروش است
دلي داند درين معني كه گوش است
نه بلبل بر گلش تسبيح‏خواني ست
كه هرخاري به تسبيحش زباني ست
حكايت ششم:
خرقه‏پوشي در كاروان حجاز، همراه ما بود. يكي از امراي عرب مر او را صد دينار بخشيده بود تا نفقه عيال كند. ناگاه دزدان خفاجه بر كاروان زدند و پاك ببردند. بازرگانان گريه و زاري كردن گرفتند و فرياد بي‏فايده برآوردن.
گر تضرع كني و گر فرياد
دزد زر باز پس نخواهد داد
مگر آن درويش كه برقرار خود مانده بود و تغيّر در او نيامده. گفتم مگر آن ‏معلوم ترا نبردند؟ گفت بلي بردند وليكن مرا با آن چندان الفتي نبود كه به ‏مفارقت آن خسته دل باشم.
نبايد بستن اندر چيز و كس دل
كه دل برداشتن كاري ست مشكل
حكايت هفتم:
سالي نزاع در ميان پيادگان حاج افتاد و داعي هم در آن سفر پياده بود.انصاف، در سر و روي يكديگر افتاديم و داد فسق و جدال بداديم،كجاوه‏نشيني را شنيديم كه با عديل خود همي‏گفت: يا للعجب! پياده عاج چون‏عرصه شطرنج به سر مي‏برد فرزين مي‏شود، يعني به از آن مي‏شود كه بود و پيادگان حاج عرصه باديه به سر بردند و بتر شدند.
از من بگوي حاجي مردم گزاي را
كو پوستين خلق به آزار مي‏درد
حاجي تو نيستي شتر است از براي آنك
بيچاره خار مي‏خورد و بار مي‏برد


برچسب ها:حج تمتع - سعدي


نظرات
    فــــرم ورود اطلاعات:
    لطفا چند لحظه صبر کنيد...
    نام شما:
    پست الکترونيک:
    با استفاده از آدرس پست الکترونيک با ما در ارتباط باشيد
    نظرات:

    کد:

    لطفا چند لحظه صبر کنيد...
    نام شما:
    نام گیرنده:
    پست الکترونيک گیرنده:

    موضوع: